جلال الدين الرومي
19
مثنوى معنوى ( فارسى )
قصهى ديدن خليفه ليلى را [ حكايت در بيان اينكه شناخت هر كس از واقعيت ، نسبى است ] گفت ليلى را خليفه كان توى * كز تو مجنون شد پريشان و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى * گفت خامش چون تو مجنون نيستى [ بيدارى و هوشيارى در امور نازل دنيوى ، عين خواب و غفلت است ] هر كه بيدار است او در خوابتر * هست بيداريش از خوابش بتر چون به حق بيدار نبود جان ما * هست بيدارى چو در بندان ما [ خيالات ، صفاى روح را تباه مىكند ] جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود وز خوف زوال نى صفا مىماندش نى لطف و فر * نى به سوى آسمان راه سفر [ خفتهء حقيقى كسى است كه به امور پست مشغول است ] خفته آن باشد كه او از هر خيال * دارد اوميد و كند با او مقال [ خفتهء حقيقى ، وارونه بين است ] ديو را چون حور بيند او به خواب * پس ز شهوت ريزد او با ديو آب چون كه تخم نسل را در شوره ريخت * او به خويش آمد خيال از وى گريخت ضعف سر بيند از آن و تن پليد * آه از آن نقش پديد ناپديد [ آنان كه مفتون ظواهر دنيا هستند ، صيّادان سايهاند ] مرغ بر بالا و زير آن سايهاش * مىدود بر خاك پران مرغوش ابلهى صياد آن سايه شود * مىدود چندان كه بىمايه شود بىخبر كان عكس آن مرغ هواست * بىخبر كه اصل آن سايه كجاست تير اندازد به سوى سايه او * تركشش خالى شود از جستجو تركش عمرش تهى شد عمر رفت * از دويدن در شكار سايه تفت [ ولىّ مرشد ، طالبان حقيقت را از دام خيالات مىرهاند ] سايهى يزدان چو باشد دايهاش * وارهاند از خيال و سايهاش [ انسان كامل ، به خدا زنده است نه به دنيا ] سايهى يزدان بود بندهى خدا * مرده او زين عالم و زندهى خدا [ لزوم مصاحبت با انسان كامل ] دامن او گير زودتر بىگمان * تا رهى در دامن آخر زمان [ اوليا ، سايهء خدا هستند ] كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ نقش اولياست * كاو دليل نور خورشيد خداست [ در امر سلوك بايد پيرى راهدان داشت ] اندر اين وادى مرو بىاين دليل * لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ گو چون خليل رو ز سايه آفتابى را بياب * دامن شه شمس تبريزى بتاب ره ندانى جانب اين سور و عرس * از ضياء الحق حسام الدين بپرس [ حسودان ، ياران شيطان هستند ] ور حسد گيرد ترا در ره گلو * در حسد ابليس را باشد غلو كاو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد [ سختترين گردنهء راه سلوك ، حسادت است ] اى خنك آن كش حسد همراه نيست * عقبهاى زين صعبتر در راه نيست [ زشتى حسادت ] اين جسد خانهى حسد آمد بدان * از حسد آلوده باشد خاندان [ برگزيدگان ، از حسادت پاك هستند ] گر جسد خانهى حسد باشد و ليك * آن جسد را پاك كرد اللَّه نيك [ كعبهء دل را از پليديها پاك دار ] طَهِّرا بَيْتِيَ بيان پاكى است * گنج نور است ار طلسمش خاكى است [ جواب عمل ] چون كنى بر بىجسد مكر و حسد * ز آن حسد دل را سياهيها رسد [ در برابر اوليا ، فروتن باش ]